تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو


سیروس شاملو

مقدمه­ ی چاپ دوم

 

 

نشانه­ شناسی   ِ ایمایی

و تبارپژوهی در پانتومیم

 

 


 

آنچه در معنای واژه­ ی تبارپژوهی  ِ پانتومیم پیله بسته است در بازگشایی  ِ نشانه­ شناسیک پروانه ­های رنگ­رنگ ِ تصور را در گذشته ­های خیال ­انگیز به پرواز می ­اندازد.

واژه ­ی هسته ­شناسی Semiologie بطور غریزی و خودانگیخته نگاه  و عدسی پژوهنده را  از میوه و سَربرگ به شاخه و از شاخه به تنه و ریشه و از ریشه به تبار یا دانه معطوف می­کند. خاک و بستر و املاح آشامیدنی ونوشیدنی نیروگر ِ رانش و رُستن است.

عقل از پی ِعشق آمد، در عالم خاک، اَر  نِی

عقلی  بِنِمی پاید ،  بی عهد و وفایی را[1]

برای درک نیازهای ارتباطی نمی­توانیم این مسیر عاقلانه ­ی پژوهش را بعکس و جاهلانه طی کنیم و از دانه Seme  در ریشه و تنه و سربرگها سَرَک بکشیم و خود را در تصوّر ِ هیچ­ نهالی ِ فردایی گنگ که تجربه نشده و حدوس نیافته است پرتاب کنیم. این تصوّر تا آنجایی در عمل و سیتوپلاسم زیستی به پرواز می‌آید که بَر بستر یونوسفری حصول یافته و پیش­آمده و وقوع‌یافته پرو بال بگشاید.

هسته ، اتفاقا نقطه­ ای­ست پویا و نامَرگانه که در آن هستن Hist  و Ist  آغاز یافته است.

هسته­ دانی و هسته ­شناسی  به چه درد می­خورد؟

این پرسش خود آغاز جستجو در شناخت حضور و لمس آنی  و دردَم  ِ هر من ِ پدیدار است. تئاتر و پانتومیم و هنر ایمایی را بهانه کرده تا  از طریق لسان ِ اشاری به قعرتاریخ بشر سرک بکشد تا قله­ ی دودگرفته ­ی این تاریخ را زیر ماسک ِ یک­بار مصرف حدس بزند!

اگر تصویرها و شکل ­ها و نشانه ­ها را در مفهوم ِ واژگانی Linguistic  پدیده (بدیده ، به کسره‌ی اول) یا حصول بنامیم  در غیر اینصورت باید آنها را درختانی عجیب و بی ­ریشه و هیولاهای لامعنایی فرض کنیم  که دو سر در میوه دارند  و بر نقطه ثقلی در اندام می­چرخند. طبیعت ِ پادرهوا یا طبیعت فرفره­ای.

با این حساب ِ معوج است که از لمس ِ حضور ِ نهال بعنوان اتفاق و تاریخ دور می­شویم از طبیعت چیزها فاصله می­گیریم تا جایی که هر تعریف چیزی جز گم کردن نیست و این همان دنیای کوچک و سهل­ امگار ِ جهل است!

در کتاب "پانتومیم اسطوره و نمایش ایمایی" به آنجا رسیدیم که نظام ِ ارتباطی و اطلاع­رسانی نقطه ­ی هَست و تکوین  ِ جِرم یا نوترون  ِ یاخته ­های  دانه را تشکیل داده است و در حول این فشرده­ گی، الکترون­های تنهایی ِ بشر و گرسنگی­ های مادی معنوی­ اش ، سرکوب های زاییده­ ی قدرت­­ ِ خودپردازَش ، ذوق و تشنه­ گی­ های ِ  درک  ِ حضورش در تقلای دایم اند. ما در هر طپش، من ِ خود را معنا می­دهیم، مهم هم نیست این من ِ مفرد است یا من جمعی­ ست مهم اینست که برگ در باد می­رقصد و آب که از قطرات نیز تشکیل یافته در بستر می­ غلتد. باران هم می­خواهد حضورش را پر صداتر جلوه دهد اما بر خاک ِ نرم می­ غلتد اما بوی خاک حضورش را برملا می­کند.

هیچ چیزی بی­سروصدا عبور نمی­کند بی آنکه تاثیری نهاده باشد. نیاز به پیدایی نقطه پرگار ِ هست است و آنچه در مسیر فناست ، گم شدن است و عبور در سکوت. گم شدن است که من خلاف رقص برگها برقصم و بریزم خلاف باران و بغلتم خلاف جریان رودی خروشان، چه مرگ و فنا تاثیر مستقیم نوعی سرکوب در پدیداری است و هم از آنجاست که اساطیر و لسان ایمایی در اعصار نمی ­توانند سیاسی نباشند زیرا قدرت واتوریته بعنوان بازدارنده­ی ِ بَرمَلایی و حضور ، سرشاخه­ ها را می­­زند و گناه ِ بالنده را به شکل بوته ­های تزئینی و شمشادهای مکعب مستطیل مسخره­ ی یک­بار مصرفی می­بُرد که نه گیاه است نه شیئی و نه جانور! از آنجاست که مسیر آفرینش ِ هنر از مطلع و محتوا پیشی می­گیرد و چیزی می­گوید که قابل درک نیست!

این صحیح است که اسطوره  بعنوان ِ (شرح ِ قدیم)  و نمای آرکائیک  و هسته­ ای، موضوعِ  "جاوانه ­گی" را بعنوان نخاله در خود حمل می­کند و آن را از "هستی موجود"  به "نیستی ِ ناوجود" و از بافت طبیعی به الیاف نفتی تبدیل می­کند که تن در آن نفس نمی­کشد بلکه در تخیل ِ نامیرائی می­گندد!  و چه کوشش مذبوحانه ای­ ست که فروشندگان گلهای مصنوعی هم ، کف گلفروشی را مرطوب می­کنند تا اجناس طبیعی ­تر جلوه کند هرچند این چشم ِ امروز است که دیگر خاکی نمی­ بیند.

شاید رولان بارت اشتباه نمی­کند که بدمسیری در افسانه و تاریخ را شاهکار میرآب ­های بورژوازی و سرمایه دانسته است اما این نگاه و چشم  ِ طبقاتی ِ نظم است که نشانه ­شناسی و تبارپژوهی را در هر دوره­ای غیرسیاسی جلوه داده و به آن جنبه­ ای هیولاوش بخشیده است. پدیده­ای که نه یال دارد نه دُم و نه اِشکم، بی ­رخسار و اندام و بی ­دلیل حضور دارد ، می تواند نباشد اما چون حضور دارد پس هست!!

بی­علاقه­ گی و کسالت به گریز از اسطوره­ ها دامن می­زند. بی ­ریشه­ گی در پیام به مصرف کورکورانه می­رسد و از این منظر ِ عقیم است که  تخریب و پوسیدگی ِ تاریخ و تبار روی می­دهد.

هیولاوش ­سازی ِ کارگاه رویاپرور چوبَک سحرآمیزش را به هر چیزی بزند از آن نامفهومی اصلاح­ ناپذیر می­سازد و کاروبار مداوای این گندیده­ گی را به ناچار به قطع عضو می­کشد.

کار ِ این جراحی چندان هم سخت در کیفیت نیست زیرا غده­ ی بدخیم ، چون تبار و ریشه نیافته است بر اندام طبیعی ِ فرهنگ چسبنده­ گی ندارد و به آسانی نیشتر می­خورد و از اندام مکنده جدا می­شود. سخت اما در کمیت است زیرا تعداد غده ­ها کمیتی سرسآم آور است  و در طول تاریخ به شکلی، بستر و خاک و دال را پوشانده  و نشانه ­شناسی و دلالت ِ پالوده را مخدوش کرده است. این فرهنگ ­برگردان و برگشت­ کننده به نامفهوم  regressive  در گذشته است و در ضد هستی موجود anti physic  ره می ­پیماید.

در نادانی امنیت بیشتری هست!؟  هارمونی  با نوعی از هیولا درختی که دو سرش میوه است و چون فرفره بر مرکز تنه می چرخد، حد اقل رفع تشنه­ گی در جوبارهای فانتزی  و سرآب­ های شاعرانه­ ی گوناگون، شُرب ِ شریان ِ نحس و ناقابلی است که از پشت و بازوی هیولا به این سوی تراوش می­کند هرچند مخاطب ِ تشنه  سبزه گره زده بر فرش سیزده بِدَرخوش نشسته باشد.

این الگوی پیشینه و ماقبل و ازلی Prototype  که امروزه درزمان و چند رخساره PolyFormal  چون سقف آینه­ دار به نظر می­آید معلول کم­ کاری در تبار­پژوهی ِ پانتومیم بعنوان زبان ارتباطی با هسته­ های ارگانیک و پوینده ­ی فرهنگ است.

بنیان ِ دانش ِ نماآوایی به تبار ِّ الگوهای ایمایی در فرهنگ­های اکوسیستم در بستر معقول ریشه دوانده است و بخش عظیمی از گمشده ­ها  و پرسش­های بی­ پاسخ را پاسخ گفته ارتباط سُست و مستهلک شونده ­ی عصری سپری شونده را به چالش کشیده است. ما آغاز می­شویم چون زمزمه­ ی چیزی­ست که به پایان رسیده است.

اتفاقا شکل ِ این ناهمگونی ِ مفرط ( تضاد آنتاگونیستی)، مرز مشخص ِ دو عصر را تبیین می­کند. ­خانه­ تکانی ِ زبان آوایی از تصویر و نشانه و نما و نمایش ، تُندر ِ عظیم میان دو عصر اقتصادی را شناسا کرده است. آنچه ارتباط نمایشی‌ست دربست به گذشته ­های دور پرتاب می­شود گذشته ­هایی که در دنیای حاضر بدلیل غیبت نیازهای دوره ، غیر قابل فهم و غیرضروری شناخته شده است. دست و صورت و اندام در ارائه ­ی نیازها فلج شده ­اند. زبان آوائی صرفا  در حوزه ­ی تفکر  گام برداشته است و زبان  ِ نمایی و نمایشی در بافت خاکی جولان داده بر سکونت بومی  و یاخته­ های کوچک اجتماعی نطفه بسته است.

پانتومیم بعنوان زبان اکوسیستمی آینده  تا هزاران سال پیش از میلاد نَشت کرده است و اجداد گمشده ­ی خویش را  در مفاهیم زیستی گمشده، روایح گم شده، آواهای گمشده، نسیم ­گم­شده، طراوف مفقود  و بیشه­ های تخریب شده می­ جوید.

فروردین ماه سال 1380 بود، ده سال پیش، زمانی که کتاب اول پانتومیم را به چاپ رساندم که ثمره­ ی 18 سال کار مداوم و فرساینده بود. آن زمان پدرم تاثیر این کار صعب را ناممکن تلقی می کرد و برای مهره­ های گردن من تاسف می­ خورد. گردن خود او زیر این بارامانت خمیده بود. من بی ­صبرانه توقع داشتم هر چه سریع­تر تاثیر این کتاب بر جامعه آشکار شود زیرا برای نخستین بار در این کتاب سه واژه جدید به دائرت ­المعارف لاتین پیشنهاد می ­شد. سه واژه ­ای که اگر در فرهنگ غربی کاربُردهایش شناخته نمی­شد درک پیش­ تاریخ ِایمایی به اشکال عدیده بَر­می­ خورد. امروز بعد از ده سال که از چاپ نخستین این کتاب می­ گذرد به این مهم پی ­بردم که از ویژه­گی­­ های کار فرهنگی در ایران ، تاثیر آرام و لاک پشت­وار است و سکوت جامعه نیز در برابر چنین آثاری نشانه ­ی قابلیت ِ نفوذ ِ نهادینه در بافت و تاروپود فرهنگ است.

از این که محققان خارجی چون آقای ریچارد شنکر [2]مطالب این کتاب را در کتاب " نظریه اجرا"ی خود بدون ذکر منبع منعکس نمودند سپاسگزارم  هرچند بد نبود به پاس حرمت قلم و پرستیژ تحقیقی منابع را هرچند جهان سومی بود ذکر می ­فرمودند تا باعث انبساط خاطر بومیان  ِ محقق شوند!

از محافل دانشگاهی هم متشکرم که پخته یا نیم پز مباحث علمی کتاب حاضر را بدون ذکر نام ِ مولف و گاها به صورت زیراکس طولی به گوش هنرجویان رساندند.

بر اساس کتاب لابراتوارهای زیادی در داخل و خارج از کشور برگزار شده ­است

و مژده آنکه یادداشت­ های جلد دوم و سوم کتاب حاضر در یک تیم تحقیقی جوان بی­ دستمزد و منت در حال تنظیم است و امید است دست کم  سال آینده در تیراژی بسیار اندک و چاپ افست درجه دوم آماده­ی تفاخر ملی شود!

 

 

 

سیروس شاملو

اردیبهشت 1390

کانون پانتومیم ایران - تهران

  

 

 ­­



1- دیوان شمس تصحیح سیروس شاملو

   2- کتاب هنر ایمایی به سال  1380  به چاپ رسید و پیش از آن تاریخ هیچ کتاب و مرجعی به مباحث این کتاب نپرداخته بود اما با کمال تعجب شش سال بعد یعنی در سال 1386 سازمانی به نام مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه­ها ( سمت) با همکاری دبیرخانه­ی جشنواره بین­المللی تئاتر دانشگاهی ایران کتابی از ریچارد شکنر ترجمه­ی مهدی نصرااله­زاده  به چاپ رساند که کلیه مطالب کتاب هنر ایمایی چون رفتارسناسی انواع و نگرش نمایشی به پیش تاریخ در آن با کلیه واژگان تازه بدون کسب اجازه  انعکاس یافته بود! جالب آن که موسسه­ی انتشاراتی راتلج و مولف آمریکایی کتاب بارها به این موضوع مجازی اشارت داده است که مطالب کتاب ریچارد شکنر " نظریه اجرا" جز دو مورد یادداشتهایی است که ایشان بین سالهای 1966 – 1976 نوشته است !!  یعنی چهارسال پیش از انتشار کتاب هنر ایمایی در ایران این آمریکایی  الکل را کشف کرده است! با این ترفند کودکانه مولف کتاب نظریه اجرا می­توانست مدعی کشف نیروی برق هم باشد کافی است کشف­اش را به قبل از تولد ادیسون مربوط کند! سرقت فرهنگی از ایده­ها و بطور کلی اندیشه­هایی که در شرق پدیدار می­شود کار تازه­ای نیست و سازمان­هایی که به این سرقت­ها دامن می زنند نوظهور نیستند.

گر مسلمانی همین است که حافظ دارد

وای اگر از پس امروز بود فردایی!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:41  توسط sirus-shamlu  | 

نوری زاده می گوید: «من درود می فرستم به او، درود به بهزاد پدر او و مادر او که چنین دختری تربیت کردند. اصلا در این تصویر ذره ای چیزی که پورنوگرافی تلقی شود نیست، زیبایی و معصومیت آن چهره(!) فریاد زن ایرانی است(!!!) و تابوشکنی اش عالی است. »

آقای کوری زاده با سلام

این نخستین و آخرین باری است که من به فرد خودفروخته و احمقی چون شما افتخار می‌دهم به نامه‌ای کوتاه و سرگشاده با حشره ای که خود را مخالف دیکتاتوری و خفقان در ایران می‌شناسید چونان کشیده‌ی ملتهبی در شیفور استاش مبارک چند واژه بچکانم شاید سنگین گوشی  سکولار حضرتتان افت کند. اگر استدلال و حمایت شما در مورد جاه‌طلبی ِ کوته‌فکرانه‌ی یک جوجه‌اندیش  ِ خودشیفته چنین نبود ما حتما چهل‌واندی سال جمهوری اسلامی بیخ گوش خود نداشتیم. مشکل مملکت ما پائین‌تنه نیست و آمار ثابت کرده ما در صدور دختران به ممالک همجوار رکوردداریم و کشور ما متاسفانه (از نظر من) و خوشبختانه ( از نظر کله پوکی چون شما) در آزادی جنسی تقریبا حرف اول را می‌زند پس همه اپوزیسیون شده اند!  از حجاب که پوششی پوشنده است بگذریم. مشخص است اگر اپوزیسیون ایرانی معتقد است استریپ‌تیز کاری انقلابی است بهتر است بیاید نیم نگاهی به کوچه‌باغی‌های منطقه درکه و فشم در ارتفاعات تهران بیندازد! جایی که در حال عبور ممکن است هر لحظه چند کاندووم بیندازند روی اسموکینگ‌ات!  پس آنجا هم در میان گره‌های کوه بجای یاران قسم خورده‌ی چه گوآرا و پارتیزان‌های آنتی‌فاشیست ما سینه‌های عریان و لنگ‌های در هوا داریم و چه چیزی اپوزیسیون‌تر از این وضع! وضع لندن را خودتان تشریح بفرمایید! مردم ایران مشکل اساس‌شان نبود تضمین برای آینده، امنیت اجتماعی و فرهنگی و نیاز آزادی بیان و هوای تنفسی است نیازی که فریاد آن  مرگ جوانان و فرهیخته‌گان واقعی را هزینه کرده است یعنی همان نیازی که به دست آوردن‌اش در ایران تیره‌ی پشت و ستون فقرات مزددهندگان ِ شما در لندن را می‌لرزاند. اگر شما مخالف جمهوری هستی پس من که سالها برای این آزادی‌های برشمرده نبض می‌زنم باید به سنگر الله برگردم و توبه کنم! اما ترجیح می‌دهم شما را ادامه همان سیاستی در مملکت بدانم که در فکر سعادت واقعی این مرز و بوم نیست هرچند البسه‌اش پالانی دیگر است. کار مهمی صورت نگرفته شاید مبارزه چند جبهه‌ای شده به این امید واهی که نیروها هرز برود. این هم ترفندی کهنه و نم وناگرفته‌ است و این بار واقعا تصور نمی‌کنم  ملت ما  رژیم  ِ دلالی  را زمین بزند که امثال شما پااندازان  ِ لیبرالیزم ِ ارزی به ایران بازگردند.


خواستار ِ پوزه بند ِ شما سیروس شاملو


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:29  توسط sirus-shamlu  | 


ارتباط اختری با شلوارهای جرخورده!

مرد متولد خرداد اكثرا چند زنه است در ضمن ماه عسل ممكن است عروس را بگذارد و به مجلس سوکواری برود! در زناشويي و معاشرت با زن کمربند سیاه دارد وحال و احوال عاشقانه‌اش رنگارنگ و بوقلمونی است. براي فرزندان پدري نرم و مهربان و ملايم است، ممكن است بچه‌هاي خود را لوس كند.مردي با ذوق، هنر دوست و كمي بد قول است.                     

عاشق يك چنين مردي شدن موجب مي‌شود كه احساس مطبوعي از تورم روده  به شما دست بدهد.  مغناطیساش در جذب زنان ِ ناشناس ِ حسود است .  هرگز تنهايتان نمي‌گذارد اگر شما  او را تنها بگذارید! تمام ترديدهاي اجتماعي كه قبل از ازدواج با او داشتيد، سريعا از بين مي روند، با وجود اين هيچ بعيد نيست كه اگر صبح روز شنبه او را براي خريد نان به خارج بفرستيد، شش ماه دیگر بازگردد.

اگر مي‌خوهيد اعصاب آرام و راحت داشته باشيد، هرگز منتظرش نباشيد و هنگامي كه خواست از منزل خارج شود، گوشه شلوارش را محکم بچسبيد. به همین دلیل است که خردادی‌ها همواره شلوارهای جرخورده دارند!


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:17  توسط sirus-shamlu  | 


ای سَرمَدانه‌ی ِ کاجستان

هیاهای ِ موج به وقت ِ بی‌خویشی

کهولت ِ بازیگوش ِ روشنی

دَنگ ِ ناقوس ِ تَک

ای گرگ‌ومیشی که خفته در چشمان ِ کم‌سال‌ات

ای صدف ِ نرمینه‌ی خاک

که

خاک

در تو

می‌خواند آوازهایش را!

رودها در تو می‌سرایند

و روح ِ من در آن مغروق ِ رونده‌ای چنان که تو خواهی

به بستری که تو خواهی،

راه‌ات را نشانه‌ای کن

بَر منطقۃ‌البُروج  ِ یقین‌ات.

 

 

پابلونرودا ترجمه‌ی سیروس شاملو


Ah, immensità di pini,rumore  d'onde che s'infrangono

gioco lento di luci,campana solitaria,

crepuscolo che cala sui tuoi occhi,bambolina,

conchiglia terrestre, in te la terra canta!

Cantano in te i fiumi e la mia anima li insegue

come tu voui e laddove a te piace.

Indicami la tua strada sul tuo arco di speranza


Pablo Neruda A cura di Sirus - Shamlu


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 7:6  توسط sirus-shamlu  | 

   انحلال ِ لانه‌‌ی ِ سیم‌نما !

بحث کوتاه ِ چماق‌زاده و شلغم‌چی دبیر اول و دبیر دووویم ِ خانه سیمنما در باب انحلال ِ خانه سیمنما:

گزارش سیروس شاملی گزارش‌گر – خبر شدیم وزارت ِ قیمه و قرمه‌سبزی از بخور بخور ِ یکی از اقمار ِ همیشه در اکران ِ خود به نام ِ لانه‌ی سیم‌نما و مافیای دورقاب‌چین که از بَدو ِ تاسیس در حال ریدِمان به پیکر واقعیات اجتماعی است بطور مصلحتی خسته شده و در آستانه‌ی انتخابات با انحلال آن برای این دار و دسته قصد ایجاد آبروی سیاسی کرده است. آیا اینطور است یا طور دیگری نیست!؟ 

شلغم‌چی دبیر اول- (رگ گردن ورم می‌کند) این شایعه را شاملی انتشار داده چون بخودش سهمی نرسیده است؟!

شاملی – چرا به او سهمی نرسیده مگر خدای نکرده تقسیم عادلانه نبوده است؟

چماق زاده – ما بر اساس ِ اساسنامه‌ی اساسی، اساس ِ کارمان را بر اساسی‌ترین نیاز جامعه هنری ایران اساس کرده‌ایم! و این صحیح نیست اثاثمان را مصادره کنند! ای بی‌اساس!

شلغم‌چی – سیم‌نمای ایران همواره در ارتقای فرهنگ ِ مسافران ِ تخمه‌خور ِ ترمینال جنوب و قلعه مرغی به اقصا نقاط کشور و بوی خوش جوراب و ایجاد خوُر خوُر کوشیده و ملت هاج و واج را با تصاویری از ماشین‌های لوکس و تلفن همراه و آشپزخانه اوپن و سفر به فرنگ و زندگی اشرافی (بر اساس علم بهتر از ثروت می‌باشد) انگشت ِ افسوز به دهان کرده‌است! همین نمونه کافی است در ِ این سیم‌نما نباید بسته بماناد! شما سینمای استنلی کوبریک را ببینید..ما با خانه هنرمندان و باشگاه زیر یک خم ِفرزندان مستعد ِفراری چه فرقی داشتیم!!؟

شاملی – جرم این سیم‌نما گویا بخاطر این است که یکی از مسافران ِ ترمینال شرق هنگام پخش فیلمی از " بی‌شرف‌بیا " از پنجره به بیرون نگاه کرده و این دست اندازی بوده در اشاعه‌ی فِرهِنگ!

چماق‌زاده – ( باز هم تورم ِ رگ گردن) این یک شایعه از سوی دشمنان هنر هفتم می‌بوده باشد. در واقع آن مسافر داشته در سیاهی پنجره به پیام ِ پیچیده و والای فیلم تفکر می‌انداخته است! اما چون سطلی نبوده به پنجره انداخته است!

شاملی – مگر پیام چه پیچیده‌گی فلسفی را مطرح انداخته است؟

شلغم‌آبادی – محتوای آرتیستیک فیلم در باب لازبانی در اندیشه‌ی پُست مُدرن ِ دریدآ یعنی کسی که به ما نریدآ و بُعد ِ فرامتن ِ هایدگر و تقابل معنای دیدارِگی و شنیدارِگی آیزن اشتاین با ایجاد بشکن و بالا بنداز ِ عروسی و دامادی و خانواده‌ای که دخترش را به خانه بخت می‌برد وایجاد ناموس از سوی اشخاص خوش ناموس و ... خلاصه همان تم ِ درپیتی ِ مرسوم!!!

چماق زاده – آن سوی معادله، ما سیم‌نمای جشنواره‌های اتاق بازرگانی را هم داریم که تماشاگر ِ فرهیخته را انگشت به کان می‌نماید . مثلا " فلان‌ات را جُستمی " زیر قرارداد پژو بالانس ‌فرموده و این افتخار ِ کمی نیست که حافظ و سعدی و مولوی را هم نصف روزه تصحیح فرموده‌اند!!

شاملی – پس شما معتقدید این خانه سیم‌نما باید به فعالیت فَرتَنگی ِ خودش ادامه بدهد تا تخمه‌ژاپونی‌ها و پفک نمکی‌ها و نمکی‌ها باد نکنند!؟

شلغم‌چی ، چماق‌آبادی ، کاهو نیا ، هویج زاده ( همه با هم) – بر منکرش نع‌لَت !


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:51  توسط sirus-shamlu  | 

جشنواره تیارت ِ هوونوو لووو لو


آب ِ دهانی هم به این پایکوبی نیداخت

نه مهتاب ِ لَنگ

نه دل ِ غمبار

و

کماکان مگسان ِ  جوان ترند

در تکاپوی نان و آوازه

و  هر " ارتکاب ِ هنری " را

" اتفاق ِ هنری "

تعبیر می‌کنند!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 14:39  توسط sirus-shamlu  | 

شهد ِ محض ِ اعصارند

مرد و زن

که در رگهای ما دویده

و

جان ِ من در جسمیت خفته ات

منتشر است

دلم  یوزپلنگکی در کِش و قوس ِ آفتاب

گره می بندم به تو

سخت

چون ستاره و رخشانی ها



برگردان آزاد از اثر پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 18:12  توسط sirus-shamlu  | 

ماغ ِ گوزن

در جنگل خاموش

سیروس شاملو

 

چندواژه‌های گوهرین را باید آنجا بخوانی که اردک‌ها در تکاپوی از دست ندادن روشنایی روز عجولانه تن می‌شویند در جوبار زلال (هفت حوض ِ درکه). یا آنجا که بوق ِ اردکی ِ بنرز خاور جگرت را سوراخ کند و جویباری حقیقی مدیدی است  از حافظه طبیعی گریخته است (میدان ِ حُّر!). مهم این است که شعرها چون از دل برآمده ، بَر دل بنشیند و موفقیت ِ شهروندانه‌اش در این است که همسفر کنجکاو ِ ته ِ اتوبوس،  نیم نگاهی به آنها بندازد اما نتواند تا میدان تجریش چشم از آن بردارد. این تاثیر ِ درونی کلام یعنی ارتباط ِ بی‌سیم میان آنچه از دل تراویده و آنچه به دل بازمی‌گردد. زیرا در زمانه‌ای  کم‌طرب‌ایم که تولیدات کیلویی  و درهم ِ شعر دارد زیبایی ِ اثر را با نامفهومی ِ آن مقایسه می‌کند  یعنی هرچه نفهمیم شاعرانه‌تر است! فیلم را اگر نفهمیم ، زیباست! پیام اگر مخدوش باشد شاهکار است! نقاشی اگر غیر قابل درک باشد اثری جاودانه است! تئاتر اگر مجموعه‌ای از ادا اطفارهای بی‌معنی باشد پر معناست، اگر ندانیم چرا زنده‌ایم پس هستیم!

تَشت ِ کسادی چنان از بام افتاد که  دیگر سوسیالیست‌های کهنه‌ی هوادار ِ کارخانه و پیچ و مهره و لوله اگزوز هم کمبود اردک ِ زنده را حس کردند! خلاصه‌گویی و خلاصه‌نویسی (فنک‌شوی ِ متن) به جای دراز نویسی ِ ادبیات توده‌ای بر اساس ساده‌گی ِ اندیشه طبیعی بازکشف شد. باید می‌دانستیم چه  پل‌هایی را داریم خراب می‌کنیم. چارچوب‌های خراطی شده و شکسته پیکسته‌را دوباره از پشت پنجره‌های زشت ِ آلومینیم جستجو می‌کنیم درست مثل تکه‌های شکسته‌ی شیشه‌های رنگی و مردنگی، مثل قاب گرفتن از تکه کاشی‌های فیروزه‌ای و آبی که به کمد آشپزخانه‌ی اسکاوولینی  روح بدهد. آنچه کم است همین روح است که هایکو نویس واژه‌هایش را مثل تکه‌های رنگی ِ کاشی شکسته‌ی ادوار ِ گذشته  بازیافت می‌کند. جستجوی ساده‌گی و لاپیرایه‌گی پس‌ِ فکر هر یاخته‌ی مصرفی است. ایده‌ی ساده بودن و ساده زیستنی که دیگر در این مدینه‌های دودآلود میسر نیست. خواندن قصه‌های کریستن آندرسن برای کودکان ِ لاجوون و کم‌خون ِ بی‌آفتاب و سبزینه جاذبه‌ای ندارد. کودک هم دریافته است که دیگر پشت هر درختی گرگ ِ نابکاری در کمین نیست تا شنل قرمزی را یک لقمه چپ کند. حنای ِ تبلیغ ِ امنیت در شهرها رنگی ندارد زیرا آنچه در میان درختان جنگل انتظار تو را می‌کشد، آرامشی است که چنگ و چرِنگ ِ هایکوی جانت را مرتعش می‌کند. از اضطراب و ضربانت کاسته می‌شود و تو به روان ِ فندقی که هنوز سنجابی برنچیده است خودبزرگ‌بینی‌ات  را تطهیر می‌کنی و وجدانت را دوباره به محکمه‌ی ِ دوران‌ها می‌خوانی:

درخت‌ها کجا شدند؟

جنگلی بود اینجا

چند روز پیش..

و

بید ِ کهنسال

و

سنجابی تشنه

سیراب می کند هر دو را

رود سپیدی

که نیست!

چه کسی نعل کرد

چنین هوشمندانه

اسب تخیل را!

از ته ِ آب نمی‌بیند

حشره‌ی برگ‌نشین را

قزل آلای پرورشی!

در چشم بهم‌زدنی خورده می‌شود

خرچنگ ِ چینی

باید از شالیزار بپرسم

چه دشمنی دارد با گراز ِ نجیب

جایی هستیم که دیگر لورکا هم طالب مردانی نیست که

هَیون را رام می‌کنند

و

به قلب ِ رودخانه ظفر می‌یابند

در این گیرو دار

طالب مردمانی هستیم

که

هَیون

آنان را رام می‌کند

و

رود ِ خروشان

بر قلب ِ ظلمت ِ آنان

ظفر خواهد یافت.


 

و آنچه عجولانه نوشتم ساعتهای  شنا در هایکوهای کاوه گوهرین " ماغ ِ گوزن – سن ریو "


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 17:16  توسط sirus-shamlu  | 

سفرنامه مشکوک

4

از فحاشی‌های هواداران فرهیخته  دانستمی عده‌ای جانی هم به سفرنامه مشکوک ملاقه‌بند شده‌اند مشعوف و مشکوک شدم و سعی نمودمی در این گزارش ِ ناجور بخش‌هایی به چاقوکشی و ای وَل بازی و چاکرم‌بازی این اوباش ِ عزیز فرهنگی و سرتَنگی و امَت ِ دونه برنج‌آویزوون اختصاص بدهم!

هرچند تصور نمی‌کنم چند خط سفرنامه بتواند در روح پر از چاه ِ زمزمی  ِ ایشان جوانه‌ی معطری ایجاد کناد!

از آنجا که هر ملتی سزاوار حکومت خویش است می‌پردازیم به مغول‌ها! این جماعت که در تاریخ وحشی و خونخوار و ویرانگر و متجاوز به جان و مال ایرانیان غیور معرفی شده‌اند خیلی دموکراتیک چند بازرگان بایکالی را جهت مارکتینگ به ایران فرستادند که تجارت اسب کنند. چوچین چون چان چاچان چاخانخان رئیس ِ این گروه اعزامی بود و هم او بود که یک کاتالوگ از اسب‌های مسابقه‌ای و چوگانی و چوچانی جهت ورق زدن جلوی  چشمان مبارک  خوارزمشاه اسکن کرده زیر بغل زده بود و بقیه‌ی بازرگانان سعی کرده بودند بادهای مشدی خراسونی سبیل‌های  قیتانی‌شان را هآی لایت نکند. از جزیره مینو با افراشتن ِ تنبان سفید ننه دوزی بعنوان بیرق صلح  به بلندای استرآباد آمده و از آنجا به سمت مسگرآباد سرازیر شدندی.

خوارزمشاه مَه‌پاره بعد از آسایش ِ کشتن صرفا دویست هزار نفر ِ ناقابل از مردم سمرقند در حال نگریستن ِ زیرچشمی به زیباترین اسب‌های جهان در غلیان حسادتی که بَر امت ایرانی ناشناخته نیست ناگهان از مَه پاره به سگ‌پاره تبدیل شد و به فخر رازی که اسکار ِ حسادت بود فرمان داد سر ِ بازرگانان ِ محترم را با دقت شاعرانه از تن جدا کرده و خیلی مرتب و منظم سر ِ چوچین چون چان چاچان چاخانخان رئیس ِ این گروه اعزامی ِ زبان درآمده چون کله‌ی کله پاچه را همراه سرهای سران اعزامی یا سران ِ سرهای اعزامی در جعبه چوبی آراسته به نگین‌های بلخی به مغولستان نزد تموچین بازگردانند تا بفهمد هنر نزد ایرانیان است.

از سفرهای مشکوک یکی حرکت به سوي مغولستان بود در جوار دو تن از خوارزمشاهیان اصیل از تهران ، ترمینال غرب هزارسال بعد از این حادثه. از مواهب این سفر یکی استفاده مستقیم ِ امت ِ تیغ‌کش ِ  خوارزمشاهی از مسواک مستعمل بنده بود و استفاده بهینه از شُرت ِ خصوصی ِ اینجانب که روی بند مشغول خشک شدن بود. حالا هم در بازگشت، این همسفران جهت نپرداختن بدهی‌های سفرشان  پشت این بنده‌ صفحه و سی‌دی می‌نهند که سیروس شاملی جاسوس مغول‌هاست و حق الزحمه‌اش را جهت ِ نفاق ِ ملی از پسرخاله‌ی  چوچین چون چان چاچان چاخانخان دریافت می‌کند و اراجیفی از این قبیل. خلاصه هنوز کاردهاشان درآستانه‌ی  سالگرد الف بامداد برای قسمت کردن بیرون نیامده و این را باید به فال نیک گرفت تا کِی دَر ِ اسطبل بشکند.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:39  توسط sirus-shamlu  | 

مقابل به مِثل

 

سوختم

خاکسترم

بر تخته‌چوب ِ سه روز بی‌خبری

زیر نور مرده‌شوی ِ تلفن ِ همراه

جشنواره‌ای که در آن لوده‌گان ِ کاه‌تپان بسیارند.

تا ز کرانه آمدی

گِل ِ موها را شستی

همه‌ی نواهایت را ساز کردی

دیگر

بر شاسی‌های پیانو گریه مکن

فاصله‌ی پنجم را بگیر

هیچکس به هیچکس نزدیک نیست.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 9:48  توسط sirus-shamlu