تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 شاید خیلی ها ندانند گاندی واقعا که بود

شاید کسی نداند او از فاتیک ترین خانواران هند بود. از قبیله ای که برای نکشتن ِ ذرات زنده در هوا دهانشان را می بستند و جلوی پا ها را جارو می کردند که مورچه ها را له نکنند. خود گاندی هم معتقد بود آمیزش با زن صرفا باید به قصد تولید مثل باشد و بس! شاید خیلی ها ندانند گاندی چقدر به رهایی  هندو از جهل و فقر و تنگدستی کمک کرد اما دلال های  چند ملیتی خوب فهمیدند  این فلسفه ی  مفعولیت این سوءتفاهم عظیم و این اندیشه ی ناکارآمد ِ انعطاف ِ مسیحایی  ِ (بوسه به شلاق) را در کشورهای (شلاق - زبان) زنده نگهدارند.

+ نوشته شده در  2009/7/5ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

ِ

 

لااقل این بار 

پیش از آن که به کسی  رای اعتماد بدی

چند ثانیه عمیقا به  چشم هایش نگاه کن

شاید نظرت عوض شود!

 سرنوشت قوم  ِ تو را هیچکس جز تو رقم نخواهد زد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/6/27ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

همین روزها

 

همین روزها

همین روزها ست

زیر ِ همین آفتاب ِ شرمگین

بر همین خاک است  

سوزان  ِ دوزخی

که در آسمان ِ  بلند ِ  وهم­ ات  می­پنداشتی هست

تو و تاریخ  ِ بی­ چشم  و گوش و خفاشان  ِ سفره­ ی خون­ ات

ای تو اهریمن ِ عِطر ِ قمصری  

ای تقدس ِ وا­مانده در ­واژگان  ِ  خطابی  ِ خنجر و خشاب

بَر همین سنگی که ندای ناکامم  خُفت بَر حجاب ِ لخته­ ی سرخ

سوزان ِ دوزخ­ ات  لهیب ِ می­ کشد

تا برای همیشه  قصاص زمین را باور کنی

ای پشیز ِ نیستی خواه ِ تحکم

با توام!

 

 

سیروس شاملو

 

 

+ نوشته شده در  2009/6/23ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

پست الکترونیکی من توسط عوامل آزاتی خاه  هک شده است!

البته تا اطلاع ثانوی که ممکن است تا ابد طول بکشد.

+ نوشته شده در  2009/6/13ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

 شارلاتان­ها به جلو می تازند!

 

لب که از سخن بسته ماند موسیقی آغاز می­شود و علم که در باب موضوعی به گُه گیجه افتاد  فرآدرمان­ها  راه می­افتند به درمانِ ِ بیمارنی که از علم ِ حکیم چشمشان آب نمی خورد  و به علم حکیم­باشی چراغ سبز نشان می­دهند. تفاوتش این است که موسیقی در حوزه­ی زبان حرکت نمی­کند درحالیکه فرآدرمان­ها درست از نقطه­ ی ناتوانی علم ِ پزشکی آغاز می­کنند جایی که درمان­های نوین دارویی ودرمان­های مرسوم روانی هنوز در پرسش ِ بیمار بی ­پاسخ مانده ­است.

یکی از آن فرآدرمان­ها امروز به دیدن مریض ِ ظاهرا لاعلاج آمد. این درمان­گر هنوز نتوانسته بود خودش را از لباس اتو کشیده و کفش ِ رسمی (فرآتر) ببرد ولی مدعی بود دیگران را به (فرآ ) خواهد بُرد! فرآدرمان معتقد است رابطه­ی بیمار با کهکشان بهم خورده است و ایشان می­آیند این رابطه را وصل کنند درحالیکه بیمار مورد بحث دقیقا از نابسامانی و تزلزل ِ زندگی شهری و این که کسانی در بندخوکرده ادعای فرافکنی  دارند به بستر بیماری افتاده و فرآدرمان می­باید عامل بیماری را یعنی اخلاق  برده­وار ِ خودش را هدف قرار دهد! اما پیکانش را به سوی کهکشان­های ناشناخته  نشانه رفته تا هرچه زودتر از هدف دور شده رَد گم کند!

در زندگی باصطلاح مدرن ما که با انواع آلوده­گی ­ها به پیشواز شهروند آمده است طبیعی است که برخی پدیده­های مدعی درمان به ظهور برساند از جن گیر و فال گوش و رمال و کف بین و انواع درمانگران زیرا دامنه ی بیماری اکنون بیش از هر زمان وسعت یافته است. این پدیده­های خررنگ­ کن حتما مورد تایید دولتهاست زیرا دولتها علاقه ی عجیبی به شیره مالیدن بَرسر توابع  ِ افسرده  و تزریق امیدهای واهی دارند.

فرآدرمان خودش آلوده­ی این نوع زندگی ِ ماشینی­ است و نمی تواند از خوردن گاز اتومبیل و مواد شیمیایی و چلوکباب یخ زده و استفاده بهینه از کراوات الیاف مصنوعی و کفش­هایی با کف ِ پلاستیکی و حرفهای صد من سه شاهی  ِ موعظه گون فراتر برود! در کوه و دشت که نمی تواند چند بیوه زن پولدار ِ بی­کار را بعنوان حواریون به دنبال خودش بکشاند. پس فرود ِ شهر را به فرآی محیط آرام ترجیح می دهد. توی بیابان که شتربان او را استاد خطاب نمی کند و برای خالی بندی هایش تره هم خرد نمی کند!متاسفانه همزمان با ازدیاد آلوده­گی­های محیط زیست انواع دیگری از امیدهای کیلوئی و به شرط چاقو در جامعه­ی ما سربرآورده است به نامهای:

سکوت درمانی

فریاد درمانی

خنده درمانی

سنگ درمانی

آب درمانی

عرفان درمانی

شهوت درمانی

اتصال درمانی

خداوند درمانی

خشک درمانی

نپخته درمانی

کال درمانی

گوز درمانی

حرف درمانی

خاک درمانی

خواب درمانی

ساز درمانی

بشکن درمانی

فردوسی و مولانا درمانی

  هیچ دولتی با این شارلاتان­ ها دست به مبارزه نخواهد زد زیرا هیچ دولتی نمی­تواند بپذیرد خودش ، دولت و اتوریته  (سیاستمدار و متخصص ِ چپاندن مردم در شهرها و خل و چل کردن توابع) و هزاران شرکتهای اقماری­اش از بزرگترین آلاینده­ های محیط زیست و عامل اصلی بیماری هایی هستند که ظاهرا لاعلاج می­نمایند و با نیازمند کردن مردم آنها را باسرطان­های گوناگون درگیر می­کنند و بدشان نمی­آید ذهن بیماران را به کهکشان­ها منحرف کنند تا به فرارتجارت ِ سالم­شان ادامه دهند!!

فرادرمان ها در خیل هواداران نظم و اتوریته قرار دارند و خود قارچی بر آمده از باتلاق نظم هستند و قصد دارند بیماران را با اکسیر جهل و خرافات درمان ­کنند.

 

هیچ عشقی و سلامتی با حضور ِ اتوریته و قدرت بارور نخواهد شد

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

واژه شناسی

 

زبان فارسی گاه معجزه ای منفی می آفریند مثل عدم توافق نوشتاری در تحریر ِ " بادمجان" و "بادنجان" و " بادمجون " و " بادَم جان" و " بادن جون " و " بادنجون"   بهرحال  بزرگان ِ ادب پارسی در بی کران ِ عالم  در بخش "باد" و "نفخ" ِ این فقره متفق القول می باشند!!!.

گاهی هم در اوج استرس ِ زندگی ِ الکی  ِ شهری این زبان معجزه ای مثبت می آفریند مثلا کلیه ی میوه هایی که ضد یبوست اند به پسوند معروف ِ ( ان ) آورده شده است مثل " انار " ، " انگور " ، " انجیر " ، " انبه " و "هندوانه" که در اصل "ان دوانه" بوده است. برخی هم هیچ ربطی به دستگاه گوارش ندارند مثل " ان تخابات" !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/4/28ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

 

اندر مصاحبه­ ی دکتر علی رفیعی با روزی نامه ی اعتماد ملی:

 

دکتر علی رفیعی –

تئاتر قرار نیست چیزی را تغییر دهد. تئاتر برتولت برشت بنا نیست دنیا را تغییر دهد ولی نشان می دهد که تغییر یافتنی است . بشر قادر به عوض کردن است ولی هرگز نمی گوید که به چه شکل باید عوض شود. این راه تنگ کردن و این درس دادن را باید از هر اثر هنری منها کرد. تاریخ مصرف تئاتر قرن بیستم و تئاترهایی که خواسته اند تئاتر سیاسی باشند ، به شدت کوتاه است هم در خارج از کشور هم در ایران خودمان. کسی نمی­خواهد دوباره اینها را به صحنه بیاورد.

 البته علی رفیعی باز هم چون ریاست فناتیک اداره ممیزی به منبر رفته است و همیشه ی خدا هم  اندیشه ای ارتجاعی و محافظه­ کارانه داشته است حتا زمانی که از سوی دفتر ملکه به ریاست تئاتر شهر انتخاب شد و اکنون کار تقسیم به نسبت با بانو صابری  ( ممیز  ِ نمایشنامه­ های عصر پهلوی) را  تا مال خود کردن تالار رودکی  ِ سابق جزو برنامه دارد. من منتظر بودم این عزیز غبار ملامت بر موهای سپید نشسته باشد اما امروز بیشتر از پیش شامپو زده و لوسیون کشیده و براق به نظر می­رسد و معلوم است به او در این مدت بسیار خوش گذشته است!

اولا به من و تو چه مربوط است که تئاتر باید چنین و چنان باشد؟ مرکز نمایش که آن را مرکز ِعدم تمرکز نمایش نام گذاشته ام خودش خوب می داند چطوری هر اثر هنری را با انگ سیاسی بودن از کل تولیدات هنر ِ ملی منها کند!

ممکن است در خارج از کشور بدلیل نیاز اقتصادی به جهان­ های غارت شده حنای تئاتر سیاسی رنگی نداشته باشد که در این ادعا هم تردید است اما در ایران عدم توفیق تئاترهای سیاسی بدلیل گوش بریدن و سَم خوراندن و تیرباران کردن کارگردانها هم هست! من اصلا نخواستم اسمی از سعید سلطانپورها و یلفانی ها و .. برده باشم و نام کسانی را ردیف کرده باشم که صحنه نمایش ملی  برای آنها قربانگاه بود. این نام بردن  کاملا اتفاقی بود اما از این دکتر عزیز توقع نداشتم محافظه کاری ِ برخی همکاران ِ هفت رنگ را کپی برابر اصل کند. واقعیت این است که تیر و تیرچه های اختناق در ایران هرگز فرصتی به تماشاگر نداد تا لااقل چهل سال یک بار تئاتر سیاسی ببیند و در عوض دستگاه عریض و طویلی برای سرند کردن ِ آثار سالم از آثاری که باید بقول دکتر رفیعی  منها شوند برپا کرد و بر آن عمله اکره و لقمه زن و قرمه سبزی خور ِ هفت خط  بنا نهاد. علی رفیعی چقدر در پوستش نمی گنجد که بجای تصاویر بیداری بر صحنه ها ی ملی چیز مشمئز کننده می بیند به نام تنز ِ اشتماعی! 

مگر تئاتر اریستوفان و سوفوکل را نمی توان به روش برتولت برشت اجرا کرد؟ مگر نمی توان تئاتر شکسپیر را به روش فاصله گذاری به صحنه برد؟ آیا نمی توان از اثر اشیل پیامی امروزین به تماشاگر گرسنه رساند که موضوع آن آرد ِ نان بربری یعنی همان چیزی باشد که برای دکتر موضوع روز نیست ؟ پس هدف علی رفیعی از جدا کردن ِ این متد های تئاتری صرفا کاری سیاسی است. مرادش خصومت با نمایشی است غیر محافظه کارانه که بی پروا به انتقاد مستقیم از اوضاع ِ وقت می پردازد و عزیز من این کار را دولت وقت ِ تو و معاونت و وزارتخانه ی تو خیلی بهتر از تو به انجام می رساند. 

اتفاقا من اینجا می خواهم به نوعی جریان ضد روشنگری در جامعه اشاره کنم نوعی جریان تاسف بار که از خصوصیات جوامع فاشیستی است و آن دودوزه بازی های برخی ملیجک های در حاشیه ی قدرت است ، هر قدرتی می خواهد باشد از پهلوی گرفته تا پهلوئی و پولوئی و بد نیست رفیعی در حال تحلیل و آنالیز ِ پارادوکس های قدرت به این نیروی مخرب ِ روشنفکری  و کاسه لیسی دولت ویشی هم اشارتی می کرد و صرفا به تاریخ مصرف تئاتر ِسیاسی انگشت نمی گذاشت! عمر ِ این نوع روشنفکربازی های در حاشیه قدرت حتما کمتر از تئاتر سیاسی است زیرا

تئاتر سیاسی هنوز در جامعه ی ایران مجال شکوفایی نیافته است

به همین دلیل کوشش برای نابودی این نوع تئاتر  که زبان واقعی مردم است به هیچ نتیجه ای نرسیده و تصمیم جهانی بر این است که کل مقوله ی تئاتر را به زباله دانی تبدیل کنند. 

تئاتر سیاسی معلوم است در چنین شرایطی ورشکسته است چون کار ِ شبهای بقررره روبراه است و سینمای درپیتی سینمای منحوسی که بوی مردار از هر عضوش به مشام می رسد غذای مسافران ترمینال هاست و صحنه های این نمایش را کسانی اشغال کرده اند که نه تنها به تغییر وضع معتقد نیستند بلکه این شرایط را ابدی قلمداد می کنند. علی رفیعی این بار هم علی رفیعی بود و مصاحبه­ با او متاسفانه بیش از این چیزی قابل تحریر نداشت. فکر می کنم میرهولد  بود که به مدعی العموم گفت:

 

تئاتر سیاسی تا همان جایی مرده است که تو زنده­ ای!

 



+ نوشته شده در  2009/3/3ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

سنگ مفت گنجیشک مفت !

یا

روش فرهنگی ِ میراث در تخریب میراث ِ فرهنگی!

 

چند روزی است به شهر ِ شیراز در کنکاش ِ بناهای تاریخی هستم .   هر بار که خسته و کوفته از میان دود و ترافیک جهنمی و سیل ماشین­های فرانسوی که قسطی به چوپانان فارسی قالب کرده اند به خانه بر میگردم اول باید اشکهای شوره ­بسته را از دامن پاک کنم و تنها آه و افسوس می ماند که چرا این مملکت نباید سرپرست و دلسوز داشته باشد. همین قدر که آقایی به نام خبری در اوج کم­خبری از مرکز هنرهای نمایشی ِ(تابلویی!) پایتخت برای ما در بیابان چادر ِسیرک ایتالیایی انتخاب و برپا فرموده برای مسخره بودن این وضع کافی به نظر می رسد و این تخریب­های فرهنگی را بیشتر کمدی­تراژیک می­کند یعنی آدم همزمان با افسوس خوردن برای شترمرغ و میمون ِ سیرک و گوره خر دلش را می گیرد و قاه قاه بر جایگاه تاریخی خودش می­خندد! سازمان میراث فرهنگی به مالکان ِ خانه­های قدیمی برای بازسازی بنا کمکی نمی­کند و در عین حال به آنها بطور خصوصی اجازه­ی فروش نمی­دهد. این کار طبیعتا به تخریب بناهای ارزشمند در دراز مدت منجر می­شود و این تازه اولین مصیبت است!

عمل مهم­تری در این دراز مدت اتفاق می افتد و این از نظر من کلید قضیه است:

از کابل­کشی زیر ِ حمام  وکیل بگذر و از کلنگ زدن کنار ِ ارگ ِ کج شده­ی کریم­خانی صرف نظر کن! دبیرستان قدیمی شیراز به عمری دویست ساله را بگو که در همین چند روز پیش شبانه به یاری ِ میراث فرهنگی و وزارت فرهنگ و شهرداری جرثقیل انداخته بودند تا دو ستون مرمر حجاری شده و نقش برجسته به ارتفاع شش متر را تو روز روشن هپلو کنند!

خوشبختانه آن شب مالک را بی­خوابی دست داده و موضوع  لو رفته بود در غیر اینصورت ستون­های دویست ساله از مرمر سفید سرنوشتی همچون درب چوبی بزرگ مدرسه را پیدا می کرده که معلوم نیست اکنون در کدام سمساری ِ بین المللی منتظر پدر ِ واقعی ِ خویش است! باید زبان آدم مو در بیاورد تا به این حضرات تفهیم شود نه تنها تیر و تیرچه­های نیم سوخته و کاشی­ کاری های نیمه شکسته و گلمیخ­های دست ساز ِ زنگار بسته بلکه لحاف تشک های پنبه ای و کرسی ها ی شکسته نیز جزو میراث معنوی این کشور است و آنها را نباید چون منابع نفتی  با کمپانی هایی که ایران را به اتاق گاز نازی های تبدیل کرده اند تاخت زد. امیدوار نیستم این حرفها را سازمان میراث فرهنگی درک کند که اگر درک می کرد نخستین کارش استعفای عمومی و تخته کردن در سازمان بود  اما امیدوارم دست کم برخی طرّاران ِ انفرادی این موضوع را به گوش بگیرند!

 آه از این زشتان که مَه ­رو می­ نمایند از نقاب

از درون سو کاهتاب و از برون سو ماهتاب!

چنگ ِ دجال از درون و رنگ ِ اِبدال از برون

دام ِ دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/2/26ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

چمدان

به دیدار ِ کوه آمده ­ای شاید

اگر سراپای ِسحری پر خاکستر؟

بیا!

دستی برای دستی سراسیمه ­ای

قلبی برای گلی سراسیمه سرودنی

پس ­ِپشت ِ سال و یکنواختی

مات ِ استفهام ِ زنده بودنی.

چنین زنده، بودن!

وای ِ

وانفسائی که به ذهن درنمی ­گنجد

همچنان، درمان ِ جنون، نیست ماندن در جنون

من اینجا با چه خوشم؟

اختری که نمی ­خندید در بعید ِ عمری کم ­مصداق

تنها ، روز ِ بغایت گرفته، رنگ آفتابی ِ نفست را روزن می­زند.

این روزها چه سخت غمگینم من!

میلادم در سرزمینی جنایت ­بار

جوانی ­ام در سرزمینی سیاه

کهنه ­گی ­ام در سرزمینی مرده رقم خوردن!

مدارکم کو؟

عفونت تجربه ­های قرون را رفتن و آمدن

رفتن

آمدن

رفتن

رفتن

آمدن

تا ساعتهای کشدار را پُر کردن.

گم شدن در هیاهوی بازارهای سنتی

یا زرق ­وبرق ِ الماس­های سَرد ِ بُرَّنده ­گی­

به جستجوی انعکاسی که پوچ نیست

دری گشوده به دریائی کم پرواز

باغی لا­هوا در ذهنی کم سکون

جهنمی دلکش ­تر از اکنون؟



+ نوشته شده در  2009/2/10ساعت   توسط سیروس شاملو 

 

زوربآ  یونانی  یا  زولبیا تورانی!

 

دارم آثار اریستوفان را می­خوانم به ایتالیایی. این نویسنده پدیده­ی عجیبی است و من تعجب کردم با این زبان ِ تند و انتقادی که پُرگاز  پرده و آستان ِ سران و پیش­کسوتان جامعه­ی آتن  را خاکستر می­کند چرا سالم و سرحال و به سن و سال طبیعی به بالین مرگ خزیده است!

چون من میان توهم توطئه و توهم امنیت به دلایل تاریخی و فطری اولی را بیشتر می­پسندم! ساختار دولت دموکراتیک آتن را تافته­ای جدابافته از کل و جوهره­ی ِ یک سیستم بسته­ی اجتماعی نمی­بینم حالا این سیستم می­تواند در کشور سوئد اعمال شود یا در سنگلج ! جائی که ترس نهادینه می­شود تنها کاری که راحت است حکومت کردن است. کافی است نهادهای ایمنی را غیر قابل­دسترس پنداری و این اتفاق در هر گوشه کنار جهان ممکن است پیش بیاید پس اعتباری بر سیستم­های سیاسی اجتماعی نیست. با این ترازویی که من به دست گرفته­ام ، وزنه­ا­ی به نام کمدی ِ اریستوفان مدتی تراز شکست و مرا به دموکراسی آتن امیدوار کرد اما بعد به نتیجه­ی جدیدی رسیدم و ترازوی شکسته­ام  را اینطور تعمیر کردم:

دموکراسی در یونان بخاطر آزادی اتباع جامعه پدید نیامده بود بلکه دولت آتن چون با امپراطوری ِ پرسیآ در جنگ بود برای مدتی می­خواست از تنش و جنگ داخلی در یونان خیالش آسوده باشد به همین دلیل به شهروندانش آزادی بیشتری داد و کمدی سیاسی در همین بستر همین سیاست ناسیونال– فاشیستی رشد کرد هرچند از بخش­های دوم و سوم نمایشنامه­ی پرومته کماکان خبری نبود اما چماق بدست­ها بالای سر تماشاگران آتنی قدم می­زدند تا هر صدای ضد وحدت­ملی را  با گفتمان  و دیالوگ حل کنند!!

اریستوفان در حدود 445 قبل از میلاد در آتن به دنیا آمد از خانواده ای که دستش به دهنش می رسید به همین دلیل تحصبل کرد و به ادبیات علاقمند شد. در سیاست بیشتر کنسرواتور بود اما در رشد اندیشه­گی و روشنفکری عصر خویش تاثیرات عمده داشت. در سال 431 که جنگ در گرفت شاید او هم شرکت کرد و 20 سال بعد از جنگ به زندگی ادبی ادامه داد. فرزند کوچک او آراروس  راه پدر را در کمدی­نویسی ادامه داد و از مواهب دموکراسی آنکه هیچکس نگفت آراروس دارد ادای پدرش را در می آورد!!

از آثار اریستوفان می توانیم به ابرها، نیمکت­نشین­ها، تزموفوری، ایسیس­ترآتا ، زنبورها، زنان در پارلمان، پلوتوس و .. اشاره کرد. از کلام اریستوفان بشنویم:

     " - مردم عاقل هزاران چیز از دشمن یاد می گیرند!"

     " - نه می توان بدون این زنانی زیست که اطراف ما می پلکند نه می توان بدون آنها  زیست!"

     " - آخرین دوست تو نمرده است، قبل از مرگ فلنگ را بسته، یکی دو صحنه­ی نمایش را  جلو انداخته، در سفری  که تو آن را  قدم به قدم طی می­کنی شلنگ انداخته!"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/1/16ساعت   توسط سیروس شاملو  |