درخشش ِ فرنگینویسی در جامعهی ما
در ادبیات ِ کجو کول ِ ما پدیدهی تبخالی ِ دیگری قابل تشخیص شده است. پیشنهاد میکنم نام آن را پیش از مطالعهی هر کتابی به خاطر بسپارید: فرنگی نویسی
این نوع ادبیات ِ عمومیتیافته پس از انقلاب بیشتر در قالب رُمان و خاطرهنویسی قلم میزند زیرا هیچ قالبی مگر رُمان و خاطرهنویسی نمیتواند حرف و فکر ساده و کم معنی و اتفاق پیشپا افتاده را بعنوان فلسفهی پیچیدهی حیات به خواننده قالب کند!
از ویژهگیهای فرنگینویسی یکی اشارهی مکرر به این مطلب است که نویسنده، مثل ایرانیهای دیگر وحشی و شرتیشرتی نیست و مانند مدیران آمریکایی در فیلمهای اَکشِن براساس ِ تقویم ِ روزانه حرکت میکند و یک سکرتر در حال دویدن با کفشهای پاشته بلند به دنبال ایشان، قرارهای ملاقات و کارهای روزانه را به اطلاع میرساند!
این نوع نویسنده که استاد ِ سوزاندن ِ دماغ ِ حسرت و حرمانکشیدهی ِ خوانندگان خویش است مدام در اثرش گوشزد میکند که با فلانی قرار ِ نهار داشته و با فلانی قرار ِ شام. حال معلوم نیست کدام نویسنده درست همزمان با کشتو کشتار ِ مندرآوردی ِ میدان ژاله قرار نهار داشته چون در آن بریده تاریخ، نویسندهگان ِ ما یا در زندانهای رژیم شاه شلاق میخوردند یا به همکاران شلاق میزدند!
ضمن این که «با فلانی قرار نهار داشتم» یعنی : « نهارم را در رستوران صرف می فرمودم، تصور نفرمایید من از آن زنهای توی آشپزخانه بودم! » بگذریم که در شغل شلاقخوردن نمیتوان انعامی به گارسون داد!
در ادامهی رمان معلوم میشود همسفرهگان ایشان عضو پلیس مخفی رژیم جهنمی گذشته بودهاند نه رژیم بهشتی ِ فعلی یا رژیم احمقانهی آینده!
ویژهگی دیگر فرنگینویسی اشاره به جنس ابزار است بجای خود ِ ابزار، مثلا جملهی ِ:
« از وحشت گردنبندم را پاره کردم!»
در قاموس فرنگینویس به چنین چیزی تبدیل میشود تا نابدتر خواننده محروم را بسوزاند:
« از وحشت گردنبند مروارید ِ اصلآم را پاره کردم!»
طبیعیست در این نوع ادبیات « قلمم را برداشنم» به « پارکرم را برداشتم» تغییر کند و« لباسم را مرتب کردم » به « با خیاطم تماس گرفتم» .
فرنگینویس چون شیادی از حسرتهای جامعه به نفع اثرش بهرهبرداری میکند!
بجای آن که بنویسد: « با ماشین تا میدان فوزیه رفتم.» مینویسد: « سوئیچ ِ پاترول را برداشتیم و تا میدان فوزیه رفتیم! »
جنس اتومبیل (عقدهی اجتماعی) در این نوع ادبیات بسیار مهم است ضمن اینکه استفاده از فعل جمع ِ « رفتیم » بجای « رفتم » شعبدهی دیگریست به این معنا که « با برو بچهها رفتیم » که احتمالا ( لیلی امیرارجمند و جناب پهلبد و کارمندان دفتر فرح پهلوی و...)
اشاره به حوادث پیشپا افتاده و بیربط ِ سنجاق شده به داستان اصلی مثل این مورد:
« خانم بنیسلیمانی که مچ پایش در پیست ِ شمشک تاببرداشته بود مدام با فندک وینچسترش بازی میکرد. هیچکس سر میز پوکر از حکومت نظامی حرفی نمیزد.»
به این ترتیب خواننده قبل از حکومت نظامی به تیرِ غیب ِ پیست اسکی و میز پوکر و فندک وینچستر گرفتار میشود و راهی جز تحسین زندهگی ِ نویسنده ندارد!
آبکی بودن احساسات نویسندهای که گوشت کرگدن را خامخام میخورد اما از خونریزی و کشتن حیوانات متنفر است، انواری از بودیزم و انسانگرائی و رمانتیسیزم ِ هشتمن نُه شاهی این ادبیات فرنگینویس را در برگرفته و نویسنده کوشش میکند هر چه بیشتر ثابت کند از این مردم نیست و هیچ وقت غذا را با دست نخورده است. از همه انقلابهای اجتماعی احساس تنفر میکند و مایل است جامعه همواره به همین شکلی که هست باقی بماند در غیر اینصورت قرارهای تقویمی ایشان بهم میخورد و احتمالا ممکن است سقف سالن نهارخوری هتل ترک بردارد، پاترول پنچر شود و میز پوکر بشکند و چوب اسکی در به ماتحت آدم فرو رفته و چکاندن خامهی طلايی ِ دروغ بر صفحهی جر خورده قیقاج کند!
چرا سایت ظاهرأ انقلابی ِ دیدگاه باید مصاحبهی چنین فرزانهگان دورانی را منعکس کند؟ گویا آنان هم از دیکتاتوری اغراقآمیز بردهگان به دموکراسی صدمن نُه شاهی ِبردهگان رسیده باشند و با اَخو تُف به سیاستهای درهای بسته به دروازههای گشاده ی ِ« بفرما! دَم ِ در بَده» تجدید فراش کرده باشند.
رفقا!! آیا فتیلهی چراغ باور ِ انقلاب شما به پیسوری افتاده است؟
شاید مایل هستید آن شمع کَجَل را جانشین چراغ ِ راه کنید؟
سیروس شاملو
