
عرفان- مسافرکش ِ مسافرکٌش!
این روزهای آلودهی تهران، تهران آنارشیزم ِ کبیر و بیدروپیکر یکسوی و عرفانی که در هزاروات صدای ِ هایفآی از پشت، مثل لنگه کفش توی ملاج ِ مسافر تاکسی پرتاب میشود یکسو!
این روزهای پُرفرهنگ، وصل کردن ِ غزلهای باسمهای ِ مولانای فراری به موسیقی رَپی به مدد نرم افزار cubase و تجویز ِ دانشوران موسیقی به همه نوع خودی و خودروی بدسوز سرایت کرده و برای باد دادن ِ استخوانهای شاعر از راه دور، همکاری فرهنگی میان رقاصان توریستی قونیه و مسافرکشان قوزیه برقرار است!
توی تاکسی خوانندهی عرفانی عرعر می زند که:
لب دریا به دریا میرود!!!!!
حتا به خیالش هم نمی رسد که:
لبی نفیاندیش (" یا " اندیش) به بیکرانه میزند!!!!!!
لب ِ در یا ( در نفی ِعاشقانه ها)
را
لب ِ دریا
میخواند.
روننده هم گازش را گرفته و سرنخ ِ پونصدی را!
میهمان انگلیسی همسایه هم با آن شلوار کوتاه مسخره روی تشک لم داده ، ترجمهی رباعیات خیام را میخواند و فاجعه به تکرار!
ای سوختهی سوختهی سوختنی
ای آتش دروزخ از تو افروختنی
تا کِی گویی که برحقام رحمت کن
حق را تو کجا به رحمت آمیختنی
حتا فکر نمیکنم به فارسی برگردانده شده باشد و از باتلاق ِ زبان مسافرکشانه یعنی خیام ِعمومیت یافته عبور کرده باشد. مگر باندهای عرفانی و آکادمیک ِ این باتلاق مجالاش داده باشند!
ای انسان ِ خاکستر شده و سوخته و سوختباری (هیزمی!)
ای کسی که دوزخ از سوختن ِ اندام توست که شعلههای بلند برداشته است
تا کِی دست به آسمان بردهای که بخاطر برحق بودنات مورد مهر و رحمت قرارگیری
کجای دنیا دیدهای که به حق و حقانیت رحم کرده باشند.
چه اصل بر آن است که هرکه حقی دارد باید هیزمی شود!
رباعی گواهی مستقیمی از دوران تفتیش عقاید است و باندهای آکادمیک که به نام عرفان و ترحم، فرهنگ دار میزنند و
به راحتی میتواند گواه بیخیالی ِ مسافرکشانه باشد پس گازشو بیگیر تا بعدا انشاال... تکلیف اش معلوم شود!
زندهام تا من،
مرا بوجهل ِ من در رنج میدارد.
جَسته از زیر ِ دٌم ِ گاوی چه آلوده
چون مگسهای سگان است و نه جز این بوده
تا بوده.
( نیما یوشیج)