تبليغاتX
سیروس شاملو

سیروس شاملو

در ادبیات و هنر

 

 

اندر مصاحبه­ ی دکتر علی رفیعی با روزی نامه ی اعتماد ملی:

 

دکتر علی رفیعی –

تئاتر قرار نیست چیزی را تغییر دهد. تئاتر برتولت برشت بنا نیست دنیا را تغییر دهد ولی نشان می دهد که تغییر یافتنی است . بشر قادر به عوض کردن است ولی هرگز نمی گوید که به چه شکل باید عوض شود. این راه تنگ کردن و این درس دادن را باید از هر اثر هنری منها کرد. تاریخ مصرف تئاتر قرن بیستم و تئاترهایی که خواسته اند تئاتر سیاسی باشند ، به شدت کوتاه است هم در خارج از کشور هم در ایران خودمان. کسی نمی­خواهد دوباره اینها را به صحنه بیاورد.

 البته علی رفیعی باز هم چون ریاست فناتیک اداره ممیزی به منبر رفته است و همیشه ی خدا هم  اندیشه ای ارتجاعی و محافظه­ کارانه داشته است حتا زمانی که از سوی دفتر ملکه به ریاست تئاتر شهر انتخاب شد و اکنون کار تقسیم به نسبت با بانو صابری  ( ممیز  ِ نمایشنامه­ های عصر پهلوی) را  تا مال خود کردن تالار رودکی  ِ سابق جزو برنامه دارد. من منتظر بودم این عزیز غبار ملامت بر موهای سپید نشسته باشد اما امروز بیشتر از پیش شامپو زده و لوسیون کشیده و براق به نظر می­رسد و معلوم است به او در این مدت بسیار خوش گذشته است!

اولا به من و تو چه مربوط است که تئاتر باید چنین و چنان باشد؟ مرکز نمایش که آن را مرکز ِعدم تمرکز نمایش نام گذاشته ام خودش خوب می داند چطوری هر اثر هنری را با انگ سیاسی بودن از کل تولیدات هنر ِ ملی منها کند!

ممکن است در خارج از کشور بدلیل نیاز اقتصادی به جهان­ های غارت شده حنای تئاتر سیاسی رنگی نداشته باشد که در این ادعا هم تردید است اما در ایران عدم توفیق تئاترهای سیاسی بدلیل گوش بریدن و سَم خوراندن و تیرباران کردن کارگردانها هم هست! من اصلا نخواستم اسمی از سعید سلطانپورها و یلفانی ها و .. برده باشم و نام کسانی را ردیف کرده باشم که صحنه نمایش ملی  برای آنها قربانگاه بود. این نام بردن  کاملا اتفاقی بود اما از این دکتر عزیز توقع نداشتم محافظه کاری ِ برخی همکاران ِ هفت رنگ را کپی برابر اصل کند. واقعیت این است که تیر و تیرچه های اختناق در ایران هرگز فرصتی به تماشاگر نداد تا لااقل چهل سال یک بار تئاتر سیاسی ببیند و در عوض دستگاه عریض و طویلی برای سرند کردن ِ آثار سالم از آثاری که باید بقول دکتر رفیعی  منها شوند برپا کرد و بر آن عمله اکره و لقمه زن و قرمه سبزی خور ِ هفت خط  بنا نهاد. علی رفیعی چقدر در پوستش نمی گنجد که بجای تصاویر بیداری بر صحنه ها ی ملی چیز مشمئز کننده می بیند به نام تنز ِ اشتماعی! 

مگر تئاتر اریستوفان و سوفوکل را نمی توان به روش برتولت برشت اجرا کرد؟ مگر نمی توان تئاتر شکسپیر را به روش فاصله گذاری به صحنه برد؟ آیا نمی توان از اثر اشیل پیامی امروزین به تماشاگر گرسنه رساند که موضوع آن آرد ِ نان بربری یعنی همان چیزی باشد که برای دکتر موضوع روز نیست ؟ پس هدف علی رفیعی از جدا کردن ِ این متد های تئاتری صرفا کاری سیاسی است. مرادش خصومت با نمایشی است غیر محافظه کارانه که بی پروا به انتقاد مستقیم از اوضاع ِ وقت می پردازد و عزیز من این کار را دولت وقت ِ تو و معاونت و وزارتخانه ی تو خیلی بهتر از تو به انجام می رساند. 

اتفاقا من اینجا می خواهم به نوعی جریان ضد روشنگری در جامعه اشاره کنم نوعی جریان تاسف بار که از خصوصیات جوامع فاشیستی است و آن دودوزه بازی های برخی ملیجک های در حاشیه ی قدرت است ، هر قدرتی می خواهد باشد از پهلوی گرفته تا پهلوئی و پولوئی و بد نیست رفیعی در حال تحلیل و آنالیز ِ پارادوکس های قدرت به این نیروی مخرب ِ روشنفکری  و کاسه لیسی دولت ویشی هم اشارتی می کرد و صرفا به تاریخ مصرف تئاتر ِسیاسی انگشت نمی گذاشت! عمر ِ این نوع روشنفکربازی های در حاشیه قدرت حتما کمتر از تئاتر سیاسی است زیرا

تئاتر سیاسی هنوز در جامعه ی ایران مجال شکوفایی نیافته است

به همین دلیل کوشش برای نابودی این نوع تئاتر  که زبان واقعی مردم است به هیچ نتیجه ای نرسیده و تصمیم جهانی بر این است که کل مقوله ی تئاتر را به زباله دانی تبدیل کنند. 

تئاتر سیاسی معلوم است در چنین شرایطی ورشکسته است چون کار ِ شبهای بقررره روبراه است و سینمای درپیتی سینمای منحوسی که بوی مردار از هر عضوش به مشام می رسد غذای مسافران ترمینال هاست و صحنه های این نمایش را کسانی اشغال کرده اند که نه تنها به تغییر وضع معتقد نیستند بلکه این شرایط را ابدی قلمداد می کنند. علی رفیعی این بار هم علی رفیعی بود و مصاحبه­ با او متاسفانه بیش از این چیزی قابل تحریر نداشت. فکر می کنم میرهولد  بود که به مدعی العموم گفت:

 

تئاتر سیاسی تا همان جایی مرده است که تو زنده­ ای!

 



+ نوشته شده در  2009/3/3ساعت   توسط سیروس شاملو  | 

 

سنگ مفت گنجیشک مفت !

یا

روش فرهنگی ِ میراث در تخریب میراث ِ فرهنگی!

 

چند روزی است به شهر ِ شیراز در کنکاش ِ بناهای تاریخی هستم .   هر بار که خسته و کوفته از میان دود و ترافیک جهنمی و سیل ماشین­های فرانسوی که قسطی به چوپانان فارسی قالب کرده اند به خانه بر میگردم اول باید اشکهای شوره ­بسته را از دامن پاک کنم و تنها آه و افسوس می ماند که چرا این مملکت نباید سرپرست و دلسوز داشته باشد. همین قدر که آقایی به نام خبری در اوج کم­خبری از مرکز هنرهای نمایشی ِ(تابلویی!) پایتخت برای ما در بیابان چادر ِسیرک ایتالیایی انتخاب و برپا فرموده برای مسخره بودن این وضع کافی به نظر می رسد و این تخریب­های فرهنگی را بیشتر کمدی­تراژیک می­کند یعنی آدم همزمان با افسوس خوردن برای شترمرغ و میمون ِ سیرک و گوره خر دلش را می گیرد و قاه قاه بر جایگاه تاریخی خودش می­خندد! سازمان میراث فرهنگی به مالکان ِ خانه­های قدیمی برای بازسازی بنا کمکی نمی­کند و در عین حال به آنها بطور خصوصی اجازه­ی فروش نمی­دهد. این کار طبیعتا به تخریب بناهای ارزشمند در دراز مدت منجر می­شود و این تازه اولین مصیبت است!

عمل مهم­تری در این دراز مدت اتفاق می افتد و این از نظر من کلید قضیه است:

از کابل­کشی زیر ِ حمام  وکیل بگذر و از کلنگ زدن کنار ِ ارگ ِ کج شده­ی کریم­خانی صرف نظر کن! دبیرستان قدیمی شیراز به عمری دویست ساله را بگو که در همین چند روز پیش شبانه به یاری ِ میراث فرهنگی و وزارت فرهنگ و شهرداری جرثقیل انداخته بودند تا دو ستون مرمر حجاری شده و نقش برجسته به ارتفاع شش متر را تو روز روشن هپلو کنند!

خوشبختانه آن شب مالک را بی­خوابی دست داده و موضوع  لو رفته بود در غیر اینصورت ستون­های دویست ساله از مرمر سفید سرنوشتی همچون درب چوبی بزرگ مدرسه را پیدا می کرده که معلوم نیست اکنون در کدام سمساری ِ بین المللی منتظر پدر ِ واقعی ِ خویش است! باید زبان آدم مو در بیاورد تا به این حضرات تفهیم شود نه تنها تیر و تیرچه­های نیم سوخته و کاشی­ کاری های نیمه شکسته و گلمیخ­های دست ساز ِ زنگار بسته بلکه لحاف تشک های پنبه ای و کرسی ها ی شکسته نیز جزو میراث معنوی این کشور است و آنها را نباید چون منابع نفتی  با کمپانی هایی که ایران را به اتاق گاز نازی های تبدیل کرده اند تاخت زد. امیدوار نیستم این حرفها را سازمان میراث فرهنگی درک کند که اگر درک می کرد نخستین کارش استعفای عمومی و تخته کردن در سازمان بود  اما امیدوارم دست کم برخی طرّاران ِ انفرادی این موضوع را به گوش بگیرند!

 آه از این زشتان که مَه ­رو می­ نمایند از نقاب

از درون سو کاهتاب و از برون سو ماهتاب!

چنگ ِ دجال از درون و رنگ ِ اِبدال از برون

دام ِ دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/2/26ساعت   توسط سیروس شاملو  |